شهاب الدين احمد سمعانى
505
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
طماعتر و بانخوتتر از مگس نيست و قانعتر و عاجزتر از عنكبوت نيست . حق - جلّ جلاله - چنان حكم راند كه مگس طمّاع را در دام عنكبوت قانع آورد تا عقلا را معلوم گردد : شعر انّ المقادير اذا ساعدت * الحقت العاجز بالقادر 10 چون مقادير ازلى از پردهء مشيّت به صحرا آمد عاجزان را به قادران و درويشان را به توانگران در رساند . هفتصد هزار ملايكهء ملكوت در اين روضهء بنفسجى و صرح زبرجدى صبوح تسبيح و غبوق تقديس كشيده بودند و نداى وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ بركشيده ، همى ناگاه از خاك اعجوبهاى پديد آوردند كه به يك قدم بر هفتصد هزارساله روش ايشان تقدّم كرد . ابليس هزار هزار رزمهء طاعت و تنگ عبادت بر هم نهاده بود و به آخر ملعون بيرون آمده ، و آدم بىهيچ تك و پوى قدم هزار هزار ملك مقرّب را محراب و قبله گشته . اى ملعون حجّت مىآرى 11 كه خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ ؟ * از آن راه كه ما آمدهايم حجت پيش نشود ، ما را كه در آوردند از نقطهء لطف بىعلّت در آوردند ، اهل حقايق بر زبان جمادات سخن گويند تا ارباب افهام را بدان اعتبارى بود . آوردهاند كه كوزهاى با كدويى به سخن آمد ، كدو كوزه را گفت : تو كيستى ؟ گفت : من كار ديده و گرم و سرد بسى به سر من رسيده ، و تو سايه پرورده . كدو جواب داد : آرى چنين است كه تو مىگويى ، ليكن تو از در جهد درآمدى و من از در لطف ، و هرگز اهل جهد با اهل لطف برابر نيايد ؛ و اگر خواهى كه بدانى ، بيا تا بهم به آب شويم تا ببينى كه تو به آب فروشوى و من بر سر آيم 12 . هزار هزار ملك مقرّب سجادهء طاعت بر اين هودج مدبّج در مقصورهء نياز فروكرده ، همى چون سلطان محبّت تيغ بىدريغ بركشيد دست خاك گرفت و به ميدان كار در كشيد 13 . اى بسا كه ما را خواست / b 169 / اما ما ترا خواستيم ، وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى . گدايى را چنين خلعتى درپوشند در سر او پنداشت پديد نيايد ، گدايى كه نان شبانگاهى ندارد ناگاه خلعت سلطان به در او آورند ، اگر در آن خلعت بنخرامد چه كند ؟ وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها . به ناسزا دادن روا نيست 14 و از سزا بازداشتن وجه نيست . فاطمه را - رضى اللّه عنها -